خودی خود را مدیون معلمی هستم که سلامت و شور جوانیش را در بلندای شاگردانش می جوید. |
مصطفي ملكيان*
قصد اين است تا درباره انواع عدالت سخن بگويم و از اين رهگذر تفكيكي ميان معاني مختلف عدالت قائل شوم.
تلاش خواهم كرد تا انواع عدالت در فلسفه سياسي و علوم اجتماعي را به شكل مختصر توضيح دهم و در اين باب از 10 قسم عدالت سخن ميگويم. بايد توجه شود كه عدالت، صفت چه چيزي قرار ميگيرد و چه دلايلي دارد كه امري را عادلانه ميشمريم.
يكي از مسائل مهم در فلسفه علوم اجتماعي اين است كه عدالتصفتي نيست كه هميشه موصوف واحد داشته باشد. گاهي عدالت صفت رفتار انسان است، گاهي صفت فعل و عمل انسان ميشود، گاهي عدالت به عنوان صفت شخص مطرح ميشود و گاه در مقام صفت نظام و ساختار يك جامعه قرار ميگيرد. گاهي عدالت صفت نه شخص و نه عقل كه صفت يك نهاد اجتماعي است و ميگوييم فلان نهاد عادلانه است.
گاهي عدالت، حقيقت براي قانون و گاهي حقي است براي وضع اجتماعي كه در اين حالت از شكاف ميان طبقات اجتماعي فقير و غني سخن به ميان ميآيد. گاهي هم عدالت صفتي براي كل جامعه ميشود و جامعه عادلانه و ناعادلانه مورد قضاوت از جنبه عدالت قرار ميگيرد.در همه اين موارد يافتن موصوف ساده است اما اين واقعيت كه موضوعات با متفاوتند در نتيجهگيريها تاثيرگذار است.
موصوفات مختلف و متنوع براي عدالت بايد از يكديگر تفكيك شوند. اولين بحثي كه درباره عدالت مطرح ميشود، عدالتي است كه به خدا نسبت داده ميشود. عدل الهي كه در مباحث كلام اسلامي به خدا نسبت داده ميشود، به اين خاطر است كه عدالت در جامعه انساني حق هر كسي را ادا كردن است. ما وقتي از عدالت خدا و حق صحبت ميكنيم معناي ديگري مورد نظرمان است.
فرض بر اين است كه ما حقي از خدا طلب نداريم و در اديان مختلف و به ويژه اديان ابراهيمي بحث مهمي بين الهيدانان در جريان بوده كه وقتي به خدا نسبت ميدهيم به چه معنا است. اين معناي عدل الهي است.
اما عدل ديگري كه مطرح است ريشه در عدل كيهاني آراي رواقيون دارد. رواقيون بر اين باورند كه جهان بر هماهنگي اضداد ساخته شده است جهان بر ساخته همنشيني و هم نشستي اضداد است.جهان ساخته شده براي اينكه اضداد با هم همنشيني داشته باشند. در سير جهان گاهي اضداد كه با هم همنشيني دارند، يكي از حد خودش تجاوز كند و در اين شرايط است كه اختلاف در جهان ايجاد ميشود.
در بدن هم همين موضوع از سوي رواقيون مطرح ميشود و نظام پزشكي آنها هم بر چهار ضد بوده كه اگر توازن چهار ضد به نفع هر كدام از تعادل خارج شود در اين صورت ميگفتند نظام آن بدن اختلال پيدا كرده و بايد رفع شود، يعني آن ضد به حالت اول برگردد و تعادل در بدن بيمار برقرار شده و سلامت او تامين شود.
وقتي كه در گوشهاي از جهان يك ضد از حد خودش تعدي كرد، تعادل با سازوكاري خاص سر جاي اول باز خواهد گشت كه اگر باز نميگشت جهان قاعدتا بايد تا حالا از بين ميرفت.
در اينجا عدل به معناي تعادل است. انديشه رواقي در فرهنگ ما نفوذ كرده، هم در عالم صفير (بدن ما) و هم كبير (طبيعت پيراموني) شاهد تاثير آراي رواقي هستيم.
معناي سومي كه در عدل هست، عدلي است كه در فقه اسلامي از آن صحبت ميكند.اگر كسي بخواهد امام جماعت شود بايد عادل باشد. معناي عدالت اينجا اين است كه شخص مرتكب گناهان كبيره نشود، اصرار بر صغاير نداشته باشد و در چنين شرايطي در روايت او مورد قبول واقع ميشود.
معناي چهارم از عدالت در الهيات مسيحي مطرح ميشود كه بيشباهت با معناي عدالت با فقه شيعي نيست. در كتابها تحت عنوان «عادل شمردگي» از آن ياد ميشود.وقتي شخص به سعادت اخروي ميرسد كه اگر خدا به پرونده اعمال او نگاه ميكند درباره او قضاوت خوبي كند و اينكه اين انسان را درستكار ببيند.
در اينجا اين فلسفه مطرح است كه اگر خدا فرد را عادل بشناسد به لحاظ آمدن و رفتن در اين دنيا قرين خسران نيست. اين بخش در فرهنگ اسلامي هممعنا با مفهوم آمرزيدگي ميشود. متداول است كه غالبا ميگويند خدا عاقبت ما را ختم به خير كن و معناي همان عادل شمردگي در الهيات مسيحي هممعنا و همتراز با آن آمرزيدگي در فرهنگ ماست. در مورد سوم كه فقه اسلامي بود و چهارم كه در الهيات مسيحي مطرح ميشود عدالت صفت فعل انساني نيست بلكه صفت شخص است.
معناي پنجمي كه از عدالت متبادر ميشود صفت شخص به معناي آنچه در درون فرد ميگذرد است و عدالت فردي مورد توجه است. سقراط و افلاطون و بعدها ارسطو به اين وجه اشاره مستقيم دارند. آنها يادآور ميشوند كه انسان در درون خودش بايد 4 فضيلت بزرگ داشته باشد يكي حكمت كه به معناي مصلحتانديشي است. دوم شجاعت و سوم عفت به معناي خويشتن داري در برابر آنچه سخت به آن جذب ميشود و چهارم هم مفهوم عدالت است.
سقراط اولبار به ذهنش رسيد كه انسان كامل، انساني است كه حكيم، شجاع، عفيف و عادل باشد و اين انسان را به عنوان نمونه انسان كامل و آرماني مطرح كرد اما بعد از اين فيلسوف در الهيات مسيحي يك مشكل پيش آمد كه پولوس قديس در رسائل خودش بر سه وجه ايمان، اميد و عشق تاكيد كرد و گفت انسان كامل انساني است كه مومن، اميدوار و عاشق باشد. فضلاي بعد از او و الهيدانان مسيحي به دو دسته بزرگ تقسيم شدند. گروهي بر اين باورند كه چهار صفتي كه سقراط، افلاطون و ارسطو به آن اشاره كردهاند چندان مهم نيست و خواهان رسيدن آدمي به سه فضليت عشق، ايمان و اميدواري هستند كه پولوس به آن اشاره كرده بود. و برخي هم بر اين باور بودند كه بايد به فضائل هفتگانه انديشيد كه مخلوطي از چهار صفت موردنظر آن فلاسفه و سه صفت موردنظر پولوس رسول است و ميبينم كه از توماس اكويناس به بعد به هفت فضيلت مورد توجه قرار ميگيرد و آن فضايلي كه فلاسفه گفتهاند را فضائل ناسوتي مينامند و آن سه تاي ديگر را فضائل لاهوتي ميگفتند.
برخي هم به آن چهار صفت، فضيلت انساني و به سه صفت ديگر فضائل الهي ميگفتند.
عدالت اينبار هم بر امر شخصي تاكيد دارد اما آن يكي عدالت شخصي دروني بود و اين عدالت شخصي بيروني. شخصي است از آن رو كه شهروند است و زماني به فرد عادل ميگويند كه از حدود قانون مكتوب جامعه تخطي نكند.
بدين ترتيب اگر شهروند جامعه ايراني از قوانين مكتوب ايران كنوني و اگر ژاپني است از قوانين كنوني ژاپن تخطي نكند به او شهروند خوب ميگويند.
عادل در معناي امروزه با معناي شهروند خوب همراه است، اما نكته ديگري كه از سوي انديشمندان مطرح ميشود اين است كه آيا تبعيت صرفا بايد از قانون مكتوب باشد يا اينكه عرف و آداب را هم بايد قانون تلقي كنيم و شهروند خوب شهروندي باشد كه علاوه بر قانون مكتوب از آداب و رسوم و عرف جامعه هم تبعيت كند. و اينكه آيا قانون لزوما بايد بر مدار انصاف و عدل باشد و اين قانون بايد رعايت كنيم يا اگر جابرانه هم باشد بايد به آن پايبند باشيم. سقراط بحثي ميكند درباره اينكه قانون اگر جابرانه هم باشد بايد از آن قانون تبعيت كنيم چراكه قانون، قانون است و ميتواند در نوع خود رهاييبخش باشد.
معناي هفتم عدالت اما شبيه به معناي ششم است. در اين مفهوم نيز عدالت صفت فرد است و به اعتبار رفتار بيروني به آن عادلانه ميگوييم كه اگر شخص قوانين مربوط به جامعه خودش را وقتي برعهده ميگيرد سازگارانه انجام دهدو در چنين حالتي به او عادل ميگويند و در مقام مجري او فرد عادلي ميشود.
وقتي به فردي پست وزارت پيشنهاد ميشود و او سازگارانه رفتاري را انجام ميدهد و در اجراي وظيفه تنها به اجراي قانون فكر ميكند و به دوست و آشنا و زن و مرد بودن و ويژگيهاي فردي كه قانون به او وارد است توجه نميكند آن وقت مجري خوبي براي اجراي آن قانون هست و عادلانه عمل كردهاست. بدين ترتيب ديگر مهم نيست كه قانوني كه اجرا ميكني ظالمانه و عادلانه باشد. البته متداول شده كه ميگوييم مامورم و معذور. اگر قانون بدي هم باشد بايد آن را اجرا كرد، در اين تلقي، فردي كه قانون را اجرا ميكند، قانون را سازگار و باانصاف رعايت كند چه قانون عادلانه باشد و چه جابرانه فرد را عادل مينامند.
معناي هشتم عدالت صفت فرد است اما به اعتبار رفتار بيرونياش ديگر به قانون ربطي ندارد. رفتار فرد در ارتباط با ديگران يعني نهاد خانواده، سياست، اقتصاد، دين و مذهب مورد بررسي قرار ميگيرد. هر فردي در هر نهادي كه هست با هر فردي كه مواجه ميشود بايد براساس انصاف برخورد كند. اين چيزي است كه به «قاعده زرين» تلقي ميشود. هيچ دين و مذهبي ظهور نكرده مگر اينكه به قاعده زرين تمسك جسته باشد.
امام علي (ع) در نامه به امام حسن ميگويد كه بين خودت و بين مردم به انصاف برخورد كن. خودت را ترازو قرار بده، و هر چه براي خودت ميپسندي براي مردم هم بپسند و هر آنچه براي ديگري ميپسندي براي خودت هم انجام بده. براي هر نظامي رسيدن به چنين مرتبهاي همان مرتبه رسيدن به «قاعده زرين» است كه سطحي متعالي به شمار ميآيد. عدالت به معناي انصاف مترادف با همين معناي هشتم است. انصاف يعني خود را با ديگري مشابه تلقي كردن.
معناي نهمي نيز براي عدالت وجود دارد كه به آن عدالت قضايي، رويهاي و روندي ميگويند. اين تعبيير و مفهوم از عدالت كه همان عدالت قضايي را شامل ميشود نظام دادرسي جامعه را دربرميگيرد.
چگونه بايد از كسي كه به من ظلم كرده شكايت كنم؟ چطور با آن شكايت برخورد ميكنند و قاضي چه رفتاري با من و فردي كه از او شكايت كردهام دارد؟ اين را عدالت قضايي گويند كه متفاوت با ديگر صور عدالت است.
اما معناي دهم موردنظر از عدالت همان عدالت محتوايي است، يعني عدالتي كه به محتواي قانون برميگردد.در اين بحث عدالت در متن قانون مورد بحث است.بحث بر سر اين است كه آيا هر قانوني به صرف قانون بودن عادلانه است يا خير؟ غالب متفكران پاسخ منفي ميدهند و برخي متفكران كه تعدادشان هم كم است با اين امر موافقاند، چراكه بر اهميت قرارداد تاكيد دارند و اينكه وقتي قراردادي را تدوين ميكنيم بايد به آن عمل كنيم و آن را قراردادي عادلانه بدانيم و حتي اگر قانون را بر حسب قراردادهاي اجتماعي ميپذيريم چه عادلانه و چه جابرانه بايد بر همان رويه اعمال نظر كنيم. اما گروهي ديگر از متفكران معتقدند كه قانون عدالت محتوايي است، به اين معنا كه قانون بايد به مطالبه فرد از فرد و مطالبه فرد از حكومت توجه داشته باشد و جانب انصاف در متن آن رعايت شود. اگر قانون به شكلي باشد كه فردي از فردي طلبكار شود يا اينكه فردي از حكومت چيزي كمتر يا بيشتر از حد انصاف طلبكار شد در اين قانون عدالت محتوايي رعايت نشده است.
از ميان عدالتهاي محتوايي كه انواع مختلفي دارد، دستكم 4 نوع عدالت از هم تفكيك ميشوند.
اول عدالت توزيعي كه ارسطو از آن سخن گفت. به اين معنا كه عدالت بايد به گونهاي باشد كه خير عمومي به شكل برابر از همان روز نخست در دسترس افراد جامعه قرار گيرد.تعريف عدالت توزيعي موردنظر ارسطوتا امروز كه «جان راولز» را داريم مورد وفاق همه انديشمندان قرار گرفته است. اين تعريف بر اين نكته تاكيد دارد كه در ابتدا بايد همه امكانها و فرصتهاي اجتماعي برابر در اختيار افراد قرار گيرد، شايد افرادي در استفاده از اين امكان كاهلي كنند يا افرادي به خوبي از آن بهرهبرداري كنند اما در ابتداي امر بايد تقسيم اين خير عمومي برابر باشد. براي توصيف هم از واژه عدالت توزيعي استفاده ميشود كه توزيع مطلوبهاي اجتماعي را شامل است.قانون اگر بخواهد عدالت توزيعي داشته باشد بايد امكانهاي خاصي هم داشته باشد.
بعد از اينكه دسترسي به خيرات اجتماعي براي همه يكسان بود اين بحث وجود دارد كه چرا بعد از آن انسانها با هم متفاوت ميشوند، ماركس نظريهاي داشت، آدام اسميت، توماس اكويناس، افلاطون و ارسطو هركدام از ظن خود به اين موضوع مينگرند و دلايل تفاوت آدمها در نوع استفاده از خيرات اجتماعي را براساس ديدگاه خودشان شرح ميدهند، اما نكته ديگري كه در اين زمينه مطرح ميشود عدالت تعويضي يا مبادلهاي است كه بعد از عدالت توزيعي از جانب ارسطو مطرح ميشود، به اين معني كه كار با دستمزد كار تناسب داشته باشد.كالا با قيمت خود تناسب داشته باشد چراكه اگر كار با دستمزد تناسب نداشته باشد نوعي بيعدالتي صورت گرفته است، بدين ترتيب بايد ميان عوضها و معوضها تناسب وجود داشته باشد.
نوع سوم اما عدالت اصلاحي است. يعني اينكه اگر من به شما ضرر زدم بايد جريمهاي كه شما از من طلب ميكنيد با ميزان آن ضرر تناسب داشته باشد، هر ضرري اعم از ضرر جسماني،ذهني و روحي و رواني در زمان جبران بايد تناسبي با آسيب وارده داشته باشد.
عدالت كيفري نوع چهارم از عدالت محتوايي است، به اين معنا كه چه هنگام حق داريم كسي را اعدام كنيم؟ آنچه در دين اسلام و دين يهود درباره قصاص ياد شده، در مسيحيت به آن اشارهاي نشده است.مراد همه آنچيزهايي است كه تحت عنوان قصاص گفته ميشود. چرا در جامعه قصاص انجام ميدهيم، چرا اگر كسي دست كسي را شكست بايد قصاص شود؟در كيفر دادن چه عقلانيتي وجود دارد و چرا نبايد بخشودگي را در پيش گيرم؟ چرا قانون نبايد فردي را ببخشد؟ عقلانيت حاكم بر كيفر دادن تنها عقلانيت تشفيخواهانه، كينجويانه و انتقامجويانه است يا اشكال ديگري نيز بر عقلانيت كيفري مورد نظر دلالت دارند؟
برخي بر اين باورند دليل و هدف اجراي نظام كيفري هماهنگي و ايجاد تعادل در جامعه است. در اين معنا تعادل بعد از تخطي فرد يا نهادي از قانون برهم خورده و بايد آن تعادل با دخيل كردن نظام كيفرخواهي به جاي اول بازگردد. برخي هم به انصاف و مقابلهبهمثل اشاره دارند كه شرط انصاف حكم ميدهد كه در حق قانون شكن، كيفر اجرا شود. برخي ديگر هم نگاه «بهسازانه» دارند يعني اينكه اگر كسي را به زندان بياندازيم، ديگر آن خطا را تكرار نخواهد كرد.
نظريه «عبرت اندوزانه» هم البته در اين ميان مطرح است كه تاكيد دارد وقتي فردي اعدام ميشود درس عبرتي براي ديگر افراد جامعه است و اينكه اين خطا ديگر مانند گذشته از سوي افراد جامعه تكرار نشود.
اكنون اما بحث اين است كه چگونه بايد قصاص كرد و سازوكار قصاص كردن از سوي دستگاه اجرايي حكومت چگونه است؟ سوال مهم اين است كه آيا جرم و جريمه بايد با هم تناسب داشته باشد يا نه و اگر بايد تناسب داشته باشند چه تناسبي بر اين شكل عمل ميكند؟ اينكه ميشود براي دزدي نان دست كسي را قطع كرد، آيا اين جريمه تناسب با جرم دارد يا خلاف ميزان جرم است.
تمام آنچه در قوانين كيفري وجود دارد و از سوي انديشمندان نيز مورد تاييد قرار گرفته اين است كه هيچ بدكاري بيكيفر نماند و هيج بدكاري هم البته بيش از حد جرم مرتكب شده كيفر نبيند.
اما قسم يازدهم عدالتي است كه صفت يك جامعه قرار ميگيرد و در روابط بينالملل مطرح ميشود.در اين مفهوم جامعهاي به جامعه ديگر ظلم ميكند و اينجاست كه ديگر بايد اين صفت عدالت را به كل جامعه نسبت دهيم. اين قسم از عدالت پيچيدگيهاي بسيار دارد اما بعد از جنگ جهاني دوم بسيار مورد توجه نظريهپردازان قرار گرفت چراكه عدالت در حوزه روابط بينالملل موضوع روز شده بود.
اما از روايت اين يازده قسم اگر بگذريم، بايد به 10 مساله ديگر در باب مساله عدالت اشاره كرد كه مسائل پيچيدهاي در آن وجود دارد. يك موضوع را ديويد هيوم مطرح ميكند. او شرايط بحث از عدالت را مورد توجه قرار ميدهد و اين بحث را واكاوي ميكند كه چه زماني ميتوان از عدالت حرف زد. مثلا ديروز توفاني آمده و خانه من را ويران كرده است. طرح اين سوال كه آيا رفتار توفان ناعادلانه بوده يا عادلانه و چه كسي ميتواند رفتار توفان را ناعادلانه بخواند در نوشتهها و گفتههاي هيوم مطرح است. هيوم تاكيد دارد وقتي عدالت محل بحث ميشود، بايد موجودي كه درباره امر عادلانه ازآن صحبت ميشود شرايطي داشته باشد كه مثلا توفان آن شرط را ندارد.
جان راولز كه او را بهعنوان فيلسوف عدالت ميشناسيم و در تمام عمر درباره اين مفهوم كار كرده است، ميگويد من چيزي بر آنچه را كه هيوم گفته نميافزايم و آن شرايط چهارگانه را تصديق ميكنم.
اما در ادامه اين بحث نيز مطرح ميشود كه شرايط بحث از عدالت چيست؟ آيا ما فقط بايد نسبت به افراد بالفعل عادل باشيم يا بايد نسبت به افرادي كه هنوز نيامدهاند و بالفعل هستند هم عدالت داشته باشيم. حتي عدالت ما در مورد مردگان يا حيوانات هم در بحث شرايط عدالتورزي مطرح ميشود.
موضوع ديگر اينكه اگر عدالت اين است كه بايد حق هر فردي را بپردازيم، حق هر فرد چه ميزان است؟ آيا تعيين حق به قراردادها مربوط ميشود؟ آيا وقتي من پا به عرصه وجود ميگذارم به شكل طبيعي از جامعه، خانواده و نهادها حقوقي طلب دارم يا همه اين حقها براساس قراردادها به من واگذار ميشود؟ديگر اينكه حقوق را چطور بايد تعيين كرد؟ آيا تلازمي بين حق و تكليف وجود دارد يا همچنان اين مساله مورد پرسش است؟ مثل اينكه هر انساني حق دارد كه دوستش بدارند اما اينكه فرد از همه انتظار داشته باشد كه براساس اين حق او را دوست داشته باشند آيا درست است يا خير؟
رابطه ميان عدالت و برابري نيز از ديگر مباحثي است كه در اين ميان مطرح ميشود. رواشناسان حقوقي گفتهاند كه كودكان عدالت را با مفهوم تساوي ميفهمند. اما در سنين بعدي ميفهمد كه عدالت تنها به مفهوم تساوي نيست و معناهاي ديگري هم از عدالت متصور ميشود و مثلا در كنار مفهوم تساوي، عقلانيت و مطلوبيت عدالت هم مطرح ميشود. عقلانيت رفتاري يعني اينكه هزينه رفتار من بيشتر از سود آن نباشد و براين اساس گفته ميشود كه عقلانيت عدالت در چيست. اينكه چه سودي عايد فرد ميشود كه در برابر آن هزينه كند و نهايتا هم اينكه چه عقلانيتي در عادلانه زيستن موردنظر است.
بحث ديگر اينكه مطلوبيت به چه چيزي است. آيا مطلوبيت عدالت به خاطر آثار و نتايجي است كه در بلندمدت دارد؟ نتايج اجتماعي دارد يا نتايج فردي؟
بحث بعدي، بحث تعارض عدالت و آزادي است. شكي نيست كه انديشمندان درباره اينكه اولويت با كداميك از اين دو گزينه است بارها مباحث چالشبرانگيزي انجام داده اند. اگر بخواهيم عادلانه برخورد كنيم بايد جلوي برخي آزاديها را بگيريم تا جامعهمان نام عادلانه به خود بگيرد و به عكس اگر بخواهيم آزادانه عمل كنيم در برخي محورها ديگر نميتوان عدالت ورزيد.
ليبرالها بر اين باورند كه اگر تعارضي پيش آمد بايد جانب آزادي را گرفت. و سوسياليتها ميگويند بايد جانب عدالت را گرفت.جامعهاي كه صددرصد ميخواهد عادلانه باشد بايد كمي جلوي آزادي را بگيرد و به عكس. آيزايابرلين اثبات كرد كه آزادي و عدالت هميشه با هم وفاق و آشتي ندارند. مساله اينكه در تعارض ميان عدالت و آزادي بايد جانب كدام را و به چه ميزان بگيريم، نيز بحث ديگري است.
سوال ديگري كه باز مطرح ميشود اين است كه براي اخلاقي بودن، عدالت شرط لازم است. در اينباره آرا متفاوتي از سوي انديشمندان مطرح ميشود. افرادي هم بودهاند كه عدالت را لازم ميدانند اما آن را كافي نميدانند. آنها بر اين باورند كه چيزي به نام فوق عدالت هم وجود دارد، از جمله مفاهيمي مانند احسان وشفقت كه از مفهوم صرف عدالت بالاتر است و مراتب پيشرفتهتري از اخلاقي زيستن را شامل ميشود.
آيا براي اينكه جامعهاي سعادتمند شود، صرفا شرط عادلانه بودن كافي است. آيا در اين جامعه اينكه همه چيز برمدار عدالت باشد كافي هست يا كافي نيست.
بحث آخر هم اين است كه در عدالت هميشه دو چيز بايد با هم تناسب داشته باشد تناسب جرم و جريمه و چه كسي ميفهمد كه ميان اين دو بايد چگونه تناسب ايجاد كند.اختيارات و مسووليتها نيز بحث ديگري است كه در موضوع عدالت مطرح ميشود. كسي كه رئيسجمهور يك جامعه است چه اختيارات و مسووليتهايي دارد. اينكه تمام مقدرات مملكت را به دست يك نفر بسپاريم و هيچ مسووليتي در برابر اين اختيار براي فرد قائل نشويم، امر پسنديدهاي نيست. عقل و شعور حكم ميكند كه متناسب با اختيار بايد از او به همان ميزان مسووليت بخواهيم.از كجا بفهميم كه اگر به من مسووليتي ميدهيد، اختيار چه ميزان است و اينكه در اينباره بايد انديشه شود و مقياسي در نظر گرفته شود همه از سوالات و پرسشهايي است كه پيرامون مفهوم عدالت شكل ميگيرد.
* سخنراني مصطفي ملكيان در جلسه منزل عبدالله نوري؛ به نقل از روزنامه اعتماد ملي به تاريخ 12 خرداد 1388، صفحه 13.
مصطفي ملكيان: امر تعيينكننده حق و باطل در فلسفيدن فقط عقل است. اگر امر ديگري جز عقل فيصله بخش نزاعها باشد، ديگر به آن فرآيند فلسفيدن نميگويند. در الهيات آنچه نزاعها را فيصله ميدهد متون مقدس ديني و مذهبي است، در عرفان شهودهاي عارفان، فيصله بخش نزاعهاست و در تحقيقات تجربي، روشهاي تجربي. اما نزاع فلسفي هيچوقت با تحقيقات تجربي فيصله نمييابد، واقعيات تاريخي هم هيچگاه فيصله بخش نزاع فلسفي نيستند، همچنانكه شعر و ادبيات نيز نميتوانند در اين زمينه نقشي داشته باشند. اينكه شعر را از ادبيات جدا ميكنم، بدان دليل است كه در نزاعهاي فلسفي ما توسل به شعر غوغا، يا به تعبير دقيقتر غوغاسالاري ميكند. فهم عرفي نيز نزاعهاي فلسفي را فيصله بخش نميداند. در فلسفه بايد عقل حاكم باشد.
روزنامهي ملتما - محسن آزموده: قريب 3 دهه است كه مصطفي ملكيان فلسفه ميآموزد و همزمان ميفلسفد و از معدود چهرههاي روشنفكري است كه هيچگاه عرصه تحقيق را فداي بازيهاي سياسي نكرده، اگر چه همواره در صحنه فكري و اجتماعي ايراني حضور داشته و بر تقدم توسعه فرهنگي تاكيد كرده است. او در زمانهيي كه علوم انساني وضع خوبي ندارند، از ضرورت فلسفه و فلسفيدن براي دانشجويان رشتههاي مختلف علوم انساني سخن ميگويد. در ادامه بخشهايي از سخنراني استاد ملكيان را كه صبح شنبه 22 آبان ماه در پژوهشكده امام خميني(ره) اقامه شد، با هم ميخوانيم:
***
فلسفه يكي از علوم انساني نيست
عنواني كه قرار بود من درباره آن صحبت كنم، «نياز به فلسفه براي دانشجويان علوم انساني» بود، اما در اعلاني كه اين جا ديدم نوشته بود، «نياز به فلسفهخواني براي دانشجويان علوم انساني» كه من با اين تعبير موافق نيستم؛ زيرا معتقدم كه دانشجويان علوم انساني به 2 چيز نياز دارند، نخست فرآيند فلسفيدن، تفلسف يا فلسفهورزي و دوم، فرآورده اين اين فرآيند كه فلسفه است. در اينجا بايد تمايزي جدي ميان فلسفهورزي و فلسفه خواندن گذاشت. ما خيلي استاد فلسفه داريم كه در طول عمرشان حتي يك دقيقه هم فلسفهورزي نكردهاند. بنابراين بهتر است در ابتداي سخن مدعاي خودم را روشن كنم، به نظر من كه البته ابداع خودم هم نيست، دانشجويان همه رشتههاي علوم انساني به 2 چيز نيازمندند: نخست فرآيند فلسفهورزي، تفلسف و فلسفيدن و دوم فرآورده اين فرآيند كه از آن به عنوان فلسفه تعبير ميكنيم.
اما پيش از روشن شدن جغرافياي بحث نكته مهمي را متذكر ميشوم و آن دعوي كاملا باطلي است كه معمولا تكرار ميشود و آن اينكه فلسفه را به همراه تمام شاخههاي آن يكي از علوم انساني، بلكه شاخصترين آنها ميخوانند. در حالي كه به عقيده من اگرچه فلسفه در بسياري شاخهها جزو علوم انساني است، اما در پارهيي از شاخهها جزو علوم انساني نيست. ضمن آنكه اگر به اين ادعا باور داشته باشيم، آنگاه نياز دانشجويان علوم انساني به فلسفه، ميشد نياز دانشجويان ساير رشتههاي علوم انساني به يكي ديگر از علوم انساني كه به نظر من ادعاي لغوي است، گو اينكه فلسفه در بسياري از شاخهها جزو علوم انساني نيست.
طب انساني هم جزو علوم انساني است
در همه زبانهاي اروپايي مثل انگليسي، آلماني، فرانسه و ايتاليايي 4 تعبير براي علوم انساني وجود دارد كه ترجمه آنها به ترتيب ميشود: علوم انساني، علوم اجتماعي، علوم انسان و علوم فرهنگي. در جاي ديگري درباره اينكه چرا امروزه بيشتر از علوم اجتماعي ياد ميشود و اين ادعا بر چه پيشفرضهايي استوار است و آيا اين پيشفرضها درستند يا خير، بحث كردهام. اما در ميان اين 4 تعبير، تعبير چهارم يعني علوم انساني از بقيه دقيقتر است. اما علوم انساني چه علومي هستند؟ شم زباني ميگويد كه اينها علومي هستند كه به انسان ارتباط دارند وگرنه خلاف شهود زباني ما رخ داده است. اما اگر علوم انساني به انسان ارتباط دارند، آيا با او از آن حيث ارتباط دارند كه انسان عالم است يا معلوم؟ مسلما نميتواند به اعتبار عالمش باشد؛زيرا در اين صورت همه علوم انساني ميشوند؛ چون عالم همه علوم انسان است.
بنابراين علوم انساني به اعتبار اينكه انسان معلومشان است، علوم انساني تلقي ميشوند. يعني علومي هستند كه انسان سوژه و متعلق و معلومشان است. از همين تعريف روشن ميشود كه شاخهيي از فلسفه كه درباره خدا سخن ميگويد، علوم انساني نيست يا بخشهايي از فلسفه كه به بحث درباره ماهيت مكان و زمان سخن ميگويند نيز جزو علوم انساني نيستند. اما خود علوم انساني از 2 لحاظ و اعتبار به 2 دسته بزرگ تقسيم ميشوند: اول اينكه اين علوم به كدام جنبه از ساحات انسان سخن ميگويند. انسان هم ذهن دارد، هم جسم دارد، هم به نظر خيلي از فيلسوفان نفس دارد و هم به نظر عارفان روح دارد. علاوه بر همه اينها مناسبات انساني نيز وجود دارند. بنابراين در اين تقسيمبندي به اعتبار اينكه از كدام ساحت از ساحات انسان سخن بگوييم، علوم انساني تقسيم ميشوند.
به اين اعتبار طب انساني هم جزو علوم انساني تلقي ميشود؛ زيرا درباره جسم انساني سخن ميگويد.
البته هر كدام از اين زيرمجموعهها باز خود به اقسامي تقسيم ميشوند، مثلا ساحت نفس به زيرمجموعههاي ساحت عقيدتي-معرفتي، ساحت احساسي-عاطفي-هيجاني و ساحت ارادي تقسيم ميشود. بنابراين بسته به اينكه به كدام يك از اين جنبهها پرداخته شود، علم انساني متفاوت ميشود.
اما علوم انساني را ميتوان به اعتبار روش نيز تقسيمبندي كرد. به اين اعتبار 5 روش قابل ارزيابي است؛ روش فلسفي، روش تجربي، روش تاريخي، روش عرفاني و روش ديني-مذهبي. البته درباره دو شق اخير شكهاي بسياري هست. بنابراين اگر بخواهيم تعداد علوم انساني را استحصا كنيم، بايد تعداد روشها را كه 5 تا است، در تعداد ساحات انساني ضرب كنيم.
جغرافياي فلسفه
شاخههاي مختلف فلسفه را به اعتبار روششان ميتوان همكاسه كرد. هر شاخهيي از فلسفه اعتبارش به اعتبار روشي است كه قدما آن را عقلي ميخواندند و ما امروزه آن را روش پيشين ميخوانيم. همين كه در روش خود از روشهاي تاريخي، تجربي، ديني- مذهبي و عرفاني استفاده نكنيم وارد قلمرو فلسفه گشتهايم. روش تجربي روشي است كه ميگويد «برو و ببين» (go and see) ، روش تاريخي ميگويد «برو و بپرس» (go and ask)، اما روش فلسفي ميگويد «بنشين و بينديش» (seat and think). اما شاخههاي مختلف فلسفه را ميتوان در 3 دايره تقسيمبندي كرد كه به ترتيب بر يكديگر محاط هستند. در دايره مركزي كه هسته و مركز (core) شاخههاي فلسفي است، 3 شاخه اصلي وجود دارد؛ نخست فلسفه مابعدالطبيعي يا هستي شناختي كه به ويژگيهايي ميپردازد كه اختصاص به هيچ موجودي از موجودات هستي ندارند، دوم فلسفه منطق كه به نظريههاي صدق و كذب ميپردازد و سوم نظريه معرفت يا معرفتشناسي كه به اين بحث ميپردازد كه سخن چه زمان موجه است و چه وقت نامعقول است و... اين 3 شاخه هسته اصلي فلسفه هستند و از ساير شاخههاي فلسفه اهميت بيشتري دارند، يعني كساني كه به شاخههاي ديگر فلسفه ميپردازند، نيازمند آن هستند كه درباره اين 3شاخه قبلا اتخاذ موضع كرده باشند.
در دايره دوم كه بر دايره اولي محيط است، شاخههاي مختلف فلسفه به اعتبار قلمروهاي جهان هستي تقسيم ميشود. مثلا در جهان هستي خدا وجود دارد و به اين اعتبار فلسفه الهيات داريم يا فلسفه طبيعت يا فلسفه انسان. اما فلسفههايي كه ناظر به انسان هستند، خود به 2 دسته تقسيم ميشوند، نخست فلسفههايي كه ناظر به انسان به اعتبار ساحتهاي مختلف او هستند. بر اين اساس ميتوان به فلسفه جسم، فلسفه زبان، فلسفه عمل و فلسفه ذهن قايل شد. اما دستهبندي ديگري بر اساس فرآوردههاي انسان صورت ميگيرد. مثلا اجتماع يكي از فرآوردههاي انسان است كه خود زيرمجموعههايي دارد كه بر اساس آن ميتوان به فلسفههاي مختلف قايل شد. اين فلسفهها عبارتند از: فلسفه نهاد خانواده، فلسفه نهاد تعليم و تربيت، فلسفه پديده اقتصاد، فلسفه پديده سياست، فلسفه اخلاق و فلسفه دين و مذهب. البته انسان فرآوردههاي ديگري هم دارد، مثل هنر كه بر اساس آن فلسفه هنر به وجود ميآيد، فن و تكنولوژي كه به اعتبار آن فلسفه تكنولوژي پديد ميآيد و عرفان كه بر اساس آن فلسفه تكنولوژي به وجود ميآيد.
دايره سومي هم در تقسيم شاخههاي فلسفي ميتوان قايل شد كه بر اساس شاخههاي مختلف معرفتي است كه وجود دارد. اين فلسفهها ناظر به رشتههاي علمي گوناگون هستند، مثل فلسفه رياضي، فلسفه علوم تجربي، فلسفه علوم تاريخي، فلسفه علوم عرفاني، فلسفه علوم ديني - مذهبي، فلسفه علوم ادبي، فلسفه علوم هنري و... بر اين اساس حتي چيزي به نام فلسفه فلسفه هم داريم كه تقريبا با كانت پديد آمده است. البته هر كدام از اين تقسيمات نيز باز قابل تقسيم هستند. مثلا فلسفه علوم تجربي را ميتوان به 2 دسته كلي تقسيم كرد. نخست فلسفه علوم تجربي طبيعي كه 3 شاخه اصلي فلسفه فيزيك، فلسفه شيمي و فلسفه زيستشناسي (به عنوان كليترين علوم تجربي طبيعي) را در بر ميگيرد و فلسفه علوم تجربي انساني كه عبارتند از فلسفه روانشناسي، فلسفه جامعهشناسي، فلسفه علم سياست، فلسفه علم اقتصاد، فلسفه علم مديريت و....
نكتهيي كه نبايد خلط كرد تمايز ميان مثلا پديده اقتصاد و علم اقتصاد است يا تمايز ميان خود سياست و علم سياست. نكته ديگر آنكه در اين دايرهها هر چه از دايره كوچكتر و مركزيتر به دايره بزرگتر و خارجيتر حركت ميكنيم، اهميت شاخههاي فلسفي كمتر ميشود يعني شاخههاي دايره بزرگتر نيازمند شاخههاي دايره كوچكتر هستند، اما عكس آن صادق نيست.
دانشجويان علوم انساني به فرآوردههاي علوم انساني نياز دارند
همه دانشجويان علومانساني، بلكه تمام دانشجويان رشتههاي علمي به 3 شاخه دايره اول نياز دارند يعني نيازمند آن هستند كه روشن كنند كه در چه موردي ميتوان استدلال كرد و در چه موردي خير؟ (اتخاذ موضع در معرفتشناسي) همچنين بايد نظريه صدق خود را روشن كنند، زيرا دستكم 16 نظريه صدق وجود دارد (اتخاذ موضع در فلسفه منطق) و اينكه موضوع علومشان آيا وجود دارد يا خير؟ اگر وجود دارد در كجاست؟ (اتخاذ موضع در مابعدالطبيعه) . اما در ارتباط با شاخه دوم، دانشجويان علوم انساني بايد به مباحثي كه درباره انسان است، توجه كنند.
در اين ميان نيز خود به 2دسته تقسيم ميشوند، يكي فلسفههايي كه به ساحتهاي انسان توجه ميكنند و دوم فلسفههايي كه فرآوردههاي انسان را مورد توجه قرار ميدهند. دانشجويان علوم انساني به آن دسته از فلسفههاي شاخه سوم نيز كه به معارف انساني و علوم انساني ارتباط دارند، نيازمندند. تا اينجا البته بحث درباره فرآوردههاي فلسفه بود.
دانشجويان علوم انساني بايد فلسفيدن را بياموزند
اما گذشته از اينها آنچه مهمتر است، فرآيند فلسفيدن، يا تفلسف يا فلسفهورزي است. فرآورده امري است كه در آخر جريان به آن ميرسيم، اما فرآيند فلسفه ورزي، فرآيندي است كه بسيار نادر است و به ندرت رخ ميدهد. حتي ميتوانم بگويم اعم و اكثر اساتيد فلسفه در عمرشان يك ثانيه هم فلسفهورزي نكردهاند. در فرآيند فلسفهورزي، 4 نكته حايز اهميت است:
1. فلسفيدن با حيرت و سوال آغاز ميشود. اين نكتهيي است كه اول بار ارسطو بدان متذكر شد. اگر انسان درباره موضوعي، موضعش را اتخاذ كرده باشد، ديگر سوالي درباره آن ندارد. فيلسوف بايد سرگردان باشد، يعني سرش بگردد. فلسفيدن شأن كسي است كه چشم ذهنش قرار نيافته باشد يا به تعبير افلاطون چشم دلش ميگردد. فرآيند فلسفيدن زماني است كه چشم دايم دنبال حقيقت ميگردد. سوال در واقع جلوه زباني يك امر ذهني است كه به آن حيرت ميگوييم. لذا دانشجوي علوم انساني همواره بايد بگويد چرا و در برابر هر گزارهيي يك علامت سوال بگذارد. ما با چرا گفتنهاي خود سنجيده ميشويم كه چقدر فلسفي هستيم؟ آگوستين ميگفت بزرگترين فيلسوفان كودكانند، چون از واضحترين امور به زعم بزرگسالان ميپرسند.
2. امر تعيينكننده حق و باطل در فلسفيدن فقط عقل است. اگر امر ديگري جز عقل فيصله بخش نزاعها باشد، ديگر به آن فرآيند فلسفيدن نميگويند. در الهيات آنچه نزاعها را فيصله ميدهد متون مقدس ديني و مذهبي است، در عرفان شهودهاي عارفان، فيصله بخش نزاعهاست و در تحقيقات تجربي، روشهاي تجربي. اما نزاع فلسفي هيچوقت با تحقيقات تجربي فيصله نمييابد، واقعيات تاريخي هم هيچگاه فيصله بخش نزاع فلسفي نيستند، همچنانكه شعر و ادبيات نيز نميتوانند در اين زمينه نقشي داشته باشند. اينكه شعر را از ادبيات جدا ميكنم، بدان دليل است كه در نزاعهاي فلسفي ما توسل به شعر غوغا، يا به تعبير دقيقتر غوغاسالاري ميكند. فهم عرفي نيز نزاعهاي فلسفي را فيصله بخش نميداند. در فلسفه بايد عقل حاكم باشد.
3. در فلسفيدن هيچ پروندهيي را نبايد مختومه اعلام كنيم. اگر پروندهيي مختومه شود، ديگر فلسفه نيست. در فيزيك يا شيمي يا ديگر علوم كتابهاي قديمي ديگر ارزش علمي ندارند و تنها كساني به آنها علاقه دارند كه به تاريخ علوم علاقهمندند. اما در فلسفه هيچ پروندهيي مختومه نيست، زيرا اگر پروندهها مختومه ميشد، ديگر فلسفه، فلسفه نبود. بر اين اساس است كه ميبينيم امروز همچنان آثار ارسطو و افلاطون بازخواني ميشوند.
4. 3 خصوصيتي كه تاكنون براي فلسفيدن برشمرديم، به خصوصيات ذهني فيلسوفان و فلسفيدن اختصاص داشت، اما فيلسوفان بايد يكسري خصوصيات خلقيات ديگر نيز داشته باشند كه در جاي خود بسيار اهميت دارند. اول بار ارسطو درباره اين ويژگيهاي اخلاقي سخن گفت، اما در قرن بيستم، بويژه بعد از جنگ جهاني دوم و بالاخص از دهه 80 به اين سو مطالب و كتابهاي فراواني درباره فضايل فكري براي فلسفيدن نگاشته شده است. قصد من احصاي تمام اين فضايل نيست و تنها بر 6 ويژگي كه بر بقيه برتري دارد،تاكيد ميكنم.
فلسفه با چه اموري ناسازگار است؟
نخستين اين ويژگيها اين است كه فيلسوف نبايد خودشيفته باشد زيرا خودشيفته ميگويد هر چيزي كه از آن من است، درست است و عقايد من نيز درستند. خودشيفتگي عقيدتي و فكري با فلسفيدن منافات دارد.
دومين ويژگي نداشتن پيشداوري است، يكي از استادان مشهور فلسفه در ايران گفته است كه من وقتي فهميدم هگل فرزند نامشروع دارد، ديگر يك كلمه از او نخواندم. اين نشان پيشپنداشت و داوري پيش از مواجهه است و با روح فلسفه منافات دارد.
سومين ويژگي كه با فلسفه منافات دارد، داشتن جزم و جمود است.
چهارمين ويژگي تعصب است، تعصب با فلسفيدن منافات دارد. تعصب يعني اينكه من به عقيدهيي پايبندي بكنم و دلبستگي بيابم و به قوت و ضعف شواهدي كه آن را تاييد ميكند يا رد ميكند، توجهي نكنم. عربها از اين حالت با تعبير «تصميم» ياد ميكنند.
ويژگي پنجمي كه با فلسفيدن منافات دارد، بيمدارايي و تحمل مخالف است. اگر بيمدارا باشيم هيچوقت طرف مقابل جرات نميكند حرفش را بگويد. البته بيمدارا بزرگترين زيانش متوجه خودش است، زيرا خود را از انديشهها و آراي نويي كه ميتواند بشنود، محروم ميكند.
ويژگي ششم خرافاتورزي است. خرافهپرستي يعني سخن نامدلل را پذيرفتن. خرافه چيزي نيست جز سخن نامدلل. به تعبير سقراط زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد. لذا هر دانشجوي علوم انساني نيز نيازمند است به اين امور دقت كند.
گروه آشنایی با علم اقتصاد با نظر و توسط چند تن از دانشجویان ممتاز سال آخر کارشناسی رشته اقتصاد دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی در انجمن علمی دانشجویی توسعه اقتصادی و برنامه ریزی ابتدای ترم جاری و با همراهی تعدادی از دانشجویان ورودی جدید رشته های مختلف علوم اقتصادی پایه گذاری شد.
هدف از تشکیل این گروه آشنایی دانشجویان تازه وارد با علم اقتصاد و بازار کار وسیع پیشه روی آنان و آماده کردن آنان برای آغاز تحصیلی مطلوب و سیستماتیک در رشته اقتصاد و پر کردن خلا های مترتب بر فضای دبیرستانی دانشگاه ها است.
این گروه هم اکنون بحثهای مبسوطی را در مورد بازارکار رشته اقتصاد، اهمیت کامپیوتر و نرم افزار های اقتصادی و تاریخ تکوین نظریات اقتصادی جدید و تاثیرات فلسفه فیزیک نیوتونی و فلسفه فایده گرایی بر اقتصاد جدید انجام داده است و با محوریت بحث اصلاح آموزش در اقتصاد به فعالیت های خود ادامه می دهد.
گروه مذکور شنبه ها ساعت ۱۲ ظهر در مکان انجمن نامبرده در حال برگزاری است.
موسسان که چند سالی است زیر سایه بزرگترین استادان دانشکده، مشق اقتصاد کرده اند در تلاش اند با عنایات پروردگار قدمی هر چند کوچک در راستای اهداف خود بردارند.
بسم الله الرحمن الرحیم
این وبلاگ به عنوان رسانه ای جهت نشر افکار نویسنده در مورد آموزش و اقتصاد در تاریخ ۴ دسامبر ۲۰۱۰ ایجاد شده و نویسنده امید دارد به مکانی برای بحث و تبادل نظر در آینده نزدیک بدل گردد.
به ضرورت این رسانه برای دانشجویان سال اول رشته اقتصاد ورودی ۸۹ دانشگاه علامه طباطبایی که در "گروه آشنایی با علم اقتصاد انجمن علمی دانشجویی توسعه اقتصادی و برنامه ریزی" شرکت کرده اند طراحی شده است و امید است مورد توجه و استفاده عموم علاقه مندان قرار گیرد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|